معنای شراب در شعر فارسی 2
....
شراب پخته = عیش صرف را گویند مجرد از ماده .
( عراقی )
عیش صرف را گویند که مجرد از اعتبار عبودیت بود .
( کشاف اصطلاحات الفنون )
شراب خام =
عیش تام ممزوج را گویند .
( عراقی / کشاف اصتلاحات الفنون )
اگر این شراب خام است آن حریف پخته سه هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی
( حافظ )
شراب تلخ =
غلیانات عشقی که وجود اعتباری صوفی را به کلی از او گیرد .
شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش مگریک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
( حافظ )
شراب تلخ صوفی سوز بنیادم نخواهد برد لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم
( حافظ )
شراب ناب =
عیش بی غش که صوفی را از من و مای اعتباری دور سازد .
دلم ز صومعه بگرفت و ز خرقه سالوس کحاست دیر مغان و شراب ناب کجاست
( حافظ )
شراب الست =
با شراب لایزالی – عشق ازلی محبوبی را گویند .
از شراب وصال روز الست دل منم هنوز مخمور است
( عراقی )
پیش از آن کاندر جهان باغ و رز و انگور بود از شراب لایزالی جان ما مخمور بود
( عطار )
صبوحی (شرابی که صبح گاه بخورند ) =
مجادله را گویند .
( عراقی )
و آن خطاب حق است از ملکوت بنده را همچنان که ندا فرمودند موسی را از شجره به لسان شجر سخن فرماید و خود به سمع موسائی یشنود .( عبد الرزاق کاشانی )
- مجادله را گویند که سالک را در خلوت حاصل شود .
- ( رشف الالحاظ فی کشف الالفاظ- حسین فتحی )
- در شب قدر ار صبوحی کرده ام عیبم مکن / سرخوش آمد یار و جامی در کنار طاق بود
- ( حافظ )
- مجادله و مکالمه را به هنگام تجلی مطلوب نیز گویند
- ( مرآت عشاق )
- به صفای دل رندان صبوحی زدگان بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند
- ( حافظ )
-
- می =
- ذوقی را گویند که بر اثر یاد حق در دل پیدا شود و او را مست گرداند .
- به معنای نشاه وغلیان عشق هم آمده است .
- به می عمارت دل کن که این جهان خراب / بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت
- ( حافظ )
- چو پیر سالک عشقت به می حواله کند بنوش و منتظر رحمت خدا می باش
- ( حافظ )
- مستان می عشق در این بادیه رفتند من ماندم و از رفتن من هیچ اثر نیست
- ( عطار )
- ذوقی بود که از دل سالک بر آید و او را خوشوقت گرداند و نیز به معنای محبت و عشق اید .
- ( کشاف اصطلاحات الفنون )
- تجلیات الهی را گویند اعم از آنکه آثاری باشد یا افعالی یا صفاتی یا ذاتی بقدر وسع مشرب بود .
- بخور می تا ز خویشت وا رهاند وجود قطره در دریا رماند
- ( مرات عشاق )
- می صافی =
- تجلی صفاتی را خوانند که از کدورت صور کثرات آینه دل را صاف گرداند .
- یکی پیمانه خورده از می صاف شده زان صوفی صافی ز اوصاف
- (گلشن راز – شبستری )
- هرگز به یمن پیر می فروش ساغر تهی نشد ز می صاف روشنم
- ( حافظ )
- می لعل =
- پیام معشوق و ذوق محبت را گویند .
- کنون به آب می لعل خرقه می شویم نصیبه ازل از خود نمی توان انداخت
- ( حافظ )
- این خرد خام به میخانه بر تا می لعل آوردش خون به جوش
- ( حافظ )
- از می لعل بار سرمستیم وز دو چشمش خمار بشکستیم
- ( عراقی )
- باده =
- عشق صوفیان مبتدی را گویند .
- باده در ده چند از این باد غرور خاک بر سر نفس نا فرجام را
- ( حافظ )ِ
عشق را گویند وقتی که ضعیف باشد و این عوام را نیز باشد و در بدایت ( ابتدای ) سلوک است .
( عراقی )
عشقی را گویند که هنوز اشتداد ( شدت ) نیافته باشد و این مرتبه محبت مبتدیان است .
(مرات عشاق )
صوفی از باده به اندازه خورد نوشش باد ورنه اندیشه این کار فراموشش باد
( حافظ )
باده صافی =
عشق بی آلایش را گویند .
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد
( حافظ )
صهبا ( می سرخ )=
تجلی ازلی را گویند که از آن به شراب الست تعبیر کنند .
سالها دفتر ما در گرو صهبا بود رونق میکده از درس و دعای ما بود
( حافظ )
مدام ( شراب و می ) =
محبت فطری و ذاتی و تجایات صفاتی را گویند .
چه ساقی که مست مدام اوست جهان چه باده است ندانم که جام اوست جهان
( مغربی )
زان عرب بنهاد نام می مدام زانک سیری نیست می خور را مدام
( مثنوی مولانا )
خمر ( هر نوشابه ی که مستی آرد بویژه شراب ) =
غلبه عشق بر دل که رسوایی ببار آرد .
آنچه او ریخت به پیمانۀ ما نوشیدیم اگر ز خمر بهشت است و گر از باده مست
( حافظ )
جرعه (یک آشام از آب و شراب / یک بار آشامیدن )=
تجلی وجودی را گویند .
سر ز مستی بر نگیرد تا صباح روز حشر هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست
( حافظ )
عقل من دیوانه جانم مست شد تا چشیدم جرعه ای از جام تو
( عطار )
خصوصیات تجلی را گویند که در جمیع ذرات به ظهور رسد .
ز بوی جرعه ای کافتاد بر خاک بر آمد آدمی تا شد بر افلاک
( مرات عشاق )
درد و صاف =
لطف و قهر – عنایت و عتاب – محبت و محنت محبوب را گویند
صاف او بی درد بود و راحتش بی درد بود / گلشن بی خار بود و نوش او بی نیش بود
( کلیات شمس / مولانا )
به درد و صاف ترا حکم نیست خوش درکش که هر چه ساقی ما کرد عین الطاف است
( حافظ )
احوال قلبی و روحی را که به حظوظ نفس ممزوج باشد و بقایای وجودی هنوز در او باقی باشد را درد گویند . یا خود عبارت است از اذکار و عبادات وجهی وتقلیدی که هنوز به تحقق و ایقان( یقین مطلق ) نرسیده باشد .
می صافی اگر نداری به من آر درد تیره که ز درد تیره یابد دل و دیده روشنایی
(اوراد الاحباب و خصوص الاداب – یحیی باخرزی)
و نیز درد و صاف را به معنی تجلی آثاری و تجلی صفاتی یا ذاتی آورده اند .
مولف مرات عشاق در معنی درد می نویسد : تجلی آثاری را گویند که در صور حسیه رخ نماید .
جرعۀ درد آلودتان مجنون کند مر شما را صاف آن تا چون کند
( عطار )
بر گرفته از فرهنگ نوربخش جلد اول( اصطلاحات صوفیه در باره می و میخانه و مجالس بزم وسماع) از: دکتر جواد نوربخش
و استفاده از :
۱- فرهنگ معین
۲- فرهنگ فارسی عمید
۳- فرهنگ لغات و اصطلاحات و تعبیرات عرفانی تالیف دکتر سید جعفر سجادی