از در درآمدی و من از خود به درشــدم

گویی کز این جهان  به جـهان دگر شدم

گوشم به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست

صاحب خبــــر بیامد و من بی‌خبر شدم

چون شـــبنم اوفتاده بـُـــدَ م پیــــش آفتاب

مهرم به  جان رسید و به عَـیوق برشدم

گـُـفــتم ببیــــنمش مَگــَــرم درد اشتـــیاق

ســـــاکن شود بدیدم و مشـــتاق تر شدم

دســتم نداد قـَــوّت رفتن به پــیش دوست

چندی به پای رفـتم و چندی به سر شدم

تا رَفتـنـَــش ببینم و گـُـفـتـَنـش بشــــــنوم

از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم

من چشــم از او چگونه توانم نگاه داشت

کـَــاوَل نظـــر به دیدن  او دیده ور شدم

بیـزارم از وفای تو یکروز و یک زمان

مجمــوع اگر نشستم و خرسند اگر شدم

او را خود التـــفات نبودي به صـــید من

من خویشــــتن اســـیر کـَـمـند نظر شدم

گویند روی سرخ تو سعدی كه زرد کرد

اکسـیر عِـشق بر مِسَـم افتـاد و زَر شدم

 مصلح الدین سعدی شیرازی